#تفکر
در قیامت ، عابـــدی را دوزخـــش انـــداختند
هر چه فریــادش،جوابـــش را نمی پـــرداختند
داد میزد خوانده ام هفــتادسال،هرشب نمــــاز
پس چه شد اینک ثــــواب ِآن همه رازونیــــاز
یک نـــدا آمد چرا تهمـــت زدی همســـایه ات
تا شود اینگونه حـــالت، این جهنـــــم خانه ات
گفت من در طـــول عمـرم گر زدم یک تهمتـــی
ظلــــم باشد زان بسوزم، ای خــدا کن رحمتی! ''
آن نـــدا گفتا همانکــس که زدی تهمــــت براو
طفلکـی هفــتاد سال،جمـع کرده بودش آبرو
+ نوشته شده در ساعت توسط میر
|