حکایت_های_پند_آموز 

🔻دو حیــوان دعــا کـــردند...

🔸سالی قحطی و خشکسالی شد.

مردم برای دعای باران به صحرا رفتند.

هرچه دعا کردند، باران نیامد.

🔹در آن اثنا، آهویی را دیدم به سوی غدیر گودال آبی می دوید که آب بیاشامد،همین که غدیر را خشک دید حیران شد.

🔸چند مرتبه به سوی آسمان نظر کرد، ناگاه ابری ظاهر شد و آنقدر باران آمد که غدیر گودال مملو از آب شد و آن آهو آب خورد و سیراب شد.

🔹در روایت دیگری است صیادی گفت در صحرا برای شکار گاو کوهی رفته بودم؛ دیدم بچه اش را شیر می دهد،او را تعقیب کردم،آن گاو بچه اش را گذارد و رفت،آمدم او را گرفتم.

🔸همین که آن حیوان بچه اش را به دست من دید مضطرب شد،سر به سوی آسمان بلند کرد، گویا به خدا شکایت می کرد.

🔹یک وقت گودالی پیدا شد و من در آن گودال افتادم و بچه گاو از دست من رها شد و فرار کرد و آن حیوان آمد بچه اش را برد.

🔸حاصل اینکه هرگاه جمادات و نباتات و حیوانات خدا را بشناسند، انسان چگونه می شود منکر وجود خدا شود؟! 

📚داستان هایی از خدا، نوشته احمد میرخلف زاده و قاسم میرخلف زاده، جلد ۱