🔻پادشاه شوم...

🔹پادشاهی صبح زود برای شکار بیرون رفت.

🔸مردی زشت برابر او ظاهر شد، آن را به فال بد گرفت و دستور داد تا او را حسابی بزنند.

🔹اتفاقا شکار خوبی داشت و حیوانات زیادی شکار کرد و خوشحال بازگشت.

🔸یادش آمد که آن مرد فقیر را بدون دلیل اذیت کرده است، به همین خاطر تصمیم گرفت او را صدا کند و از او عذرخواهی کند.

🔹دستور داد او را حاضر کنند.

وقتی آمد، پادشاه از او عذر خواست و خلعتی همراه با هزار درهم به او داد.

🔸مرد گفت ای پادشاه، من خلعت و انعام نمی خواهم اما اجازه بده یک سخن بگویم؛گفت بگو.

🔹گفت صبح اولین کسی را که تو دیدی من بودم و اولین کسی را که من دیدم تو بودی.

🔸امروزِ تو همه به شادی و طرب گذشت و روزِ من به رنج و سختی.

خودت انصاف بده، بین ما دو نفر، کدام شوم تر هستیم؟