خاطره‌ای از آیت الله شیخ هاشم قزوینی رحمه الله تعالی از زبان خودشان:

🍃 «زمانی که من در اصفهان درس می خواندم، سال سختی پیش آمد و ما طلبه‌ ها در مدرسه با وضع نامناسبی زندگی می‌ کردیم و گاهی از گرسنگی، ضعف شدید بر ما عارض می‌ شد، روزی شنیدیم که در خارج شهر گوشت شتر پخش می‌ کنند، من هم به آن سو رفتم و جمع زیادی مانند من چشم‌هایشان را به مقَسِّم دوخته بودند تا اینکه در آخر مقدار پنج سیر از آن گوشت نصیب من شد.

🍃 مسرور بودم که بی‌ نصیب نشده‌ام، به طرف مدرسه راه افتادم. در مسیر راه در کنار کوچه‌ ای دیدم یک زن ارمنی نشسته و دو دختر بچه‌ اش را در دو طرف خود خوابانیده، سر یکی را روی زانوی راست و سر دیگری را روی زانوی چپ خود گذاشته است، چشمان این دو دختر از بی‌ حالی و بی‌ رمقی مانند مردگان روی هم بود و آهسته آهسته نفس می‌ کشیدند.

🍃 آن زن که چشمش به من افتاد و از لباس‌ هایم مرا فرد روحانی تشخیص داد، با حال شرمساری و ضعف بی‌ نهایت به من ملتجی شد و با زبانی که من نمی‌ فهمیدم، اظهار حاجت کرد و اشاره به دو دخترش نمود و به من فهمانید که به فریاد این فرزندانم برسید که در شرف تلف و هلاکت هستند و گاهی هم سر به سوی آسمان می‌ کرد و با زبان خود دعا می‌ کرد.

🍃 خیلی ناراحت شدم، خود را فراموش کردم و به آن زن فهماندم که اینجا باشید من می‌ آیم، به مدرسه رفتم و همان گوشت‌ ها را سرخ کردم و برگشتم و به آن زن دادم، او قلیه‌ ای از آن را نزدیک دهان یکی از دختر ها برد و فشار داد و قطره آبی از آن گوشت به دهان او چکید و مقداری چشم خود را باز کرد! قلیه دیگری را گرفت و در دهان دختر دیگر فشار داد، او هم چشم باز کرد. کم کم آن تکه‌ های گوشت را به دخترانش داد و سر به سوی آسمان گرفت و برای من دعا کرد.

🍃 از او خداحافظی کردم و به مدرسه آمدم، در حالی که بعد از ظهر بود و هوا گرم و ضعف گرسنگی وجودم را گرفته بود، دراز کشیدم و خودم چیزی نداشتم که سدّ جوع کنم، ناگاه دیدم در حجره باز شد و پیرمردی نورانی که بقچه‌ ای در دست داشت وارد شد، سلام کردم. حالم را پرسید، بسیار محبت کرد و پرسید: چه می‌ کنی؟ گفتم: دراز کشیده‌ ام.

🍃 فرمود: این بقچه از آنِ شماست، این را گفت و از اتاق بیرون شد! من به شک افتادم که این پیرمرد خوشرو و نورانی که بود؟

🍃 دنبالش روان شدم، ولی او را نیافتم! آمدم به حجره و آن بسته را باز کردم، دیدم که نان‌ های تافتون معطر و روغنی است که تا آن زمان از آن‌ ها ندیده و نخورده بودم.