وقتی دروغ و حقیقت با هم راه می رفتند، به چشمه ای رسیدند.
دروغ به حقیقت گفت: " لباس خود را در آوریم و در این چشمه آب تنی کنیم ."
حقیقت ساده دل چنین کرد، در آن لحظه که در آب بود، دروغ، لباس حقیقت را از کنار چشمه برداشت و پوشید و به راه افتاد .
حقیقت، پس از آب تنی ناچار شد برهنه به راه افتد؛ از آن روز ما حقیقت را برهنه می بینیم ، اما بسا اوقات دروغ را هم ملاقات می کنیم که متاسفانه لباس حقیقت پوشیده است؛ و طبعاً حقانیّت خود را در نظر ما به تلبیس ثابت می کند...!
📚 برگرفته از کتاب "از پاریز تا پاریس"
🖋 اثر ماندگار دکتر "محمدابراهیم باستانی پاریزی"
+ نوشته شده در ساعت توسط میر
|