یا مهدی ادرکنی
شب که میشود دلم هوایت را میکند، امشب سَری به آسمان دنیا زدم؛ همین چند لحظه ی پیش! نگاهم که به ماه زیبا افتاد؛ به ناگاه به یادت افتادم که چقدر جای صورت آسمانیت بر سینه ی آبی آسمان خالیست مولاجان... به ماه گفتم هر چقدر هم که زیبا باشی؛ باز هم سهمت از دنیا همین یک تکه آسمان است و بس...
اما من خورشیدی دارم که اگر روزی بَنای تابیدن کند، تو را شرمنده میکند... خورشیدی دارم که سهمش تمام هستی و ماسِواست؛ هر چه راکه بخواهد درنگین انگشتریش دارد...
در گوشه ی نگاهش به وجودش هستی برپاست و به اشاره اش روزگار میگردد؛
دلتنگت شدم...
میخواستم با نگاه به آسمان سلامی عاشقانه بر محضرت روانه کنم تا بدانی از روی زمین این گوشه ی دنیا، بینهایت دوستت دارم؛
مهدی جان... خاطرت آسوده؛ قلب من تا روز آمدنت فقط برای تو عاشقانه می تپد..
+ نوشته شده در ساعت توسط میر
|