دردعشق ازحد فزون وکارم ازدرمان گذشت
عمرمن در انتظار چون تویی جانان گذشت

طی بشد شیرین ترین لحظه هایم باغمت
خوشتر از آنم بیاد روی دلداران گذشت

دامن از گلها کنم پر تا که چینم بر رهش
چشم دل چون وابکردم دیدم اوپنهان گذشت

در فراقت بس نمودم ناله ای آرام جان
باخبر گشتند همه زاین درداو آسان گذشت

می زند خنجر به جانم آن پریشانی زلف
چون پریشانش نمایی جانم از پیمان گذشت

شاعری دیوانه چون من مانده درتفسیرعشق
حل نگردید این معما بی سرو سامان گذشت